سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

7

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

وجود آدمى نيست مگر مدّعى شركت اللّه . اللّه مرو را آفريد تا قهر خود و لطف خود ظاهر كند اللّه همه مختاران را عاشق وجود خود گردانيد و عاجز نقصان كمال خود گردانيد 22 وجود هركس چو حاجب آمد بر حضرت اللّه همه كس در پيش حاجب وجود خود ساجد آمدند و محجوب بدين حاجب شدند . اعوذ فرياد مىكنم يعنى همه اجزاى من فريادكنان و نعره‌زنان در آرزوى محبوبات و از ترس مكاره باللّه كه محبوب مطلق است و هست‌كنندهء مكاره است . اباحتى 23 را بگيرند و مىزنند نزد تو آرند بگوى آن چيز كه ترا از بهر آن مىزنند بينداز يا لت و خوارى بردار كه از اهل كفر و اسلام در كوى معبود خويش روزى عزيزى بايد از بهر او روزى خوارى بايدش كشيدن از بهر او . سخن زين كشّى 24 و فلاسفه و اباحتيان همه يك رنگ‌اند بعضى مردمان ديوانه‌اند اين‌ها ديوانند . تاج 25 مىگفت يار آفريده نيست يعنى هيچ كس يار نباشد هر ده بهتر يعنى از هر ده خصلت درست بيرون آمد در لقمه و در شهوت و در سفر الى غير ذلك . حاصل گويى همه همين مأكول و مشروب و شهوتست هركسى اين يك چيز را نامها نهاده است متابعان انبيا عليهم السلام نام ديگر نهاده‌اند فلسفه و نجوم و اباحت و طبيعى نام ديگر نهاده يكى حلّ يكى حرمت يكى غصّه 26 يكى گوارنده يكى زهر يكى پازهر و آن‌كس كه اين شهوت و اين طبعها ازوست آن را نيز هركسى به نامى مىخواند متابعان انبيا عليهم السّلام اللّه مىگويند فلسفى عالم بسيط و نفس فعّال و منجّم هفت ستاره و طبيعى چهار ، 27 و اباحتى نيست و محو و فنا 28 و بعضى گويند 29 كه خود او هيچ نام ندارد بعضى گفتند نام وجود دارد 30 پس ضرورت بدين قانع مىشود و هركسى اللّه را به نوعى مىپرستند بعضى بدل بعضى به شهوت بعضى به عاجزى بعضى بسحر و كهانت و آتش و بت همه يك چيز را چندين نامها نهاده‌اند و همه بسبب اسامى يكديگر را تكفير مىكنند 31 و يكديگر را مىكشند و آن لفظ آن ديگر را دشمن مىدارند مثلا چنانك تاج مىگفت كه من